راستش بعد از اتفاقی که در خمینی شهر افتاد چند بار سر زدم با وبلاگم و چند خطی نوشتم که منتشر نشد.

این شعر سعید بیابانکی حرف دل امروز خیلی از اهالی سده است.

 

شهر من !

که چند لکه ابر تیره روز بی حیا

آسمان آبی تو را

لکه دار کرده اند

شهر من !

که باغ های سیب و سبری و گلابی تو را

عده ای تبر به دست

سوگوار کرده اند

*

گرچه دورم از تو دور

شک ندارم این که مردم نجیب تو

از تو دل نمی کنند

شک ندارم این که باغ های سیب تو

نام روشن تو را

در جهان دوباره می پراکنند

*

 شک ندارم این که کوه ها دوباره هیبت تورا

شکوهمند می کنند

شک ندارم این که مردهای مرد

باز هم تو را

 سربلند می کنند

*

کوه سرد سر به زیری ات

قطره قطره آب می شود

شهر من بخند وباز هم بخند

شک ندارم این که :

آفتاب می شود ....

 

(سعید بیابانکی)

تصاویر دلخراش مرگ یک نوزاد در سطل زباله!

بعضی وقتها قضاوت کردن خیلی خیلی دشوار است، آنهم برای ما که ابایی از قضاوت در مورد دیگران نداریم!!! این عکس هفته گذشته در یکی از خیابانهای سعادت آباد گرفته شده، اینکه چرا یک مادر حاضر شده دست به چنین رفتاری بزند، جای سوال فراوان دارد. به نظر میرسد این نوزاد معصوم در اولین دقایق تولد، داخل سطل زباله مکانیزه رها شده و از شدت سرما یخ زده، من خیلی تلاش کردم قضاوت منصفانه ای داشته باشم ولی از هر زاویه ای که به این موضوع نگاه می کنم نمی فهمم مادر این کودک، چرا به این شیوه کودکش را رها کرده؟؟؟!!!! بدون هیچ پوششی و با بیرحمی تمام داخل سطل زباله در کوچه ای که با بیمارستان عرفان تنها ۵۰۰ متر فاصله داشته، جامعه ی اسلامی ما از کی این همه بی اخلاق شد؟؟؟




 



 

خاطره ای از یه روز برفی!



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اونقدر شهرداری سریع برف روبی کرد که ما ترسیدیم تا عصر چیزی از برفا نمونه واسه برف بازی!
* من و دوست خوب شاعرم سارا ناصرنصیر بعد از یه برف بازی حسابی تو پارک شهر !!!! (عکس از دوست خوبمون نصیبه تولایی!)

بی آرزو...بی خاطره !


از خیلی وقت پیش دارم به یک آرزو فکر میکنم! به یک چیزی که دوست دارم برآورده شود ... ولی هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد.
از خیلی وقت پیش دارم به این فکر می کنم که یک روز خوب یا یک خاطره خوب را برای خودم مرور کنم ولی باز هم چیزی یادم نمی آید.
از خیلی وقت پیش دارم فکر می کنم چه اتفاقی می تواند شادم کند و از این بیهودگی مزمن نجاتم بدهد ولی باز هم هیچ چیزی نیست.....
هیچ چیزی نیست به جز همین دلخوشی های روزمره و خاطره های معمولی و آرزوهایی که دیگر نیستند. من از خودم می ترسم از این آدم بی آرزوی بی خاطره می ترسم!

 * پی نوشت: دیروز سه تا اتفاق خوب افتاد برام. یکی اینکه بعد از مدتها محبوبه خوانساری رو دیدم و کلی یاد ایام قدیم کردیم. یکی اینکه یه دوست خیلی خوب از یه جای دور  بی خبر اومد محل کارم و تولدمو تبریک گفت و سوم اینکه خواهر آقای همسر در یک اقدام بی نظیر یا کم نظیر!!! به صورت داوطلبانه و مخفیانه برام تولد گرفته بود و آقای همسر با کلی حیله و ترفند منو برد خونشون ... کلی ذوق کردم مثل بچه های پنج ساله !خیلی خوش گذشت بهم !!!! اینم گفتم که متهم نشم به منفی نگری

 


پشت میزم نشسته ام، تقریباً همه رفتن خونه. اداره ی ما چهارشنبه ها یک ساعت زودتر از روزهای معمول تعطیل میشه و این تقریباً یه فرصت خیلی خوبه واسه کسایی که فرداش شیفت کاری ندارن.
من بعد از مدتها موندم تا به کارای عقب افتاده ام سر و سامون بدم. یه لحظه یاد تقریباً ده سال پیش افتادم. روزایی که دغدغه های خیلی متفاوتی با امروز داشتم.
بوی پاییز میاد امسال تهران بر خلاف سالای گذشته از چند هفته پیش خنک شده من عاشق هوای پاییزم. تهران تو پاییز از هر فصل دیگه ای دوست داشتنی تر میشه. این یک ماه درگیر کارای جابجایی خونه بودم. تو همین حین یه چیزی رو فهمیدم و اونم اینکه من از هر زمان دیگه ای بیشتر این شهر رو دوست دارم با همه علاقه ای که به زادگاه خودم دارم و همه دلتنگی هام برای اصفهان و خانواده و دوستای اونجا.
دلم برای همه ی چیزای سالهای قبل تنگ شده. برای دلخوشی ها و بی خیالی های دوران مجردی. برای قدم زدنای بعد از ظهرای پاییز برای کلاس دف رفتنا و انجمن ادبی باغبان.

* این پست، تقدیم ارادت و احترام به همه ی دوستان خوب اصفهانی، انجمن ادبی باغبان خمینی شهر، سارا مختاری نازنین که سالهای خوبی در کنارش گذشت و هاجر فرهادی و ...

خبرنگارها روزگار ندارند....


روز خبرنگار برای خبرنگارها روز تلخی است. سالگرد همکاری که اگر نبود روز خبرنگاری هم شاید وجود نمی داشت!
 امروز دفترچه تلفنم را که مرور میکردم برای تبریک به دوستان خبرنگار، خیلی از نامها دیگر خبرنگار نبودند، خیلی از نامها کارمند روابط عمومی شده بودند و خیلی از نامها شماره هایشان را جواب نمی دادند.... فهیمه خضرحیدری... ثمانه قدرخان... پناه فرهاد بهمن.... محبوبه خوانساری.... و خیلی های دیگری که رفته اند تا جای دیگری قلم بزنند.
به امید آن که خبرنگارها بی دغدغه توقیف و سانسور و تعطیلی بنویسند و رسانه هایمان رسانه های حرفه ای و اخلاقی باشند.

نوستالژی !


اینروزها مدام دچار نوستالژیم. کلاْ از ده روز پیش که از اصفهان برگشتم بدجور هوای سالهای قبل را دارم. همه روزهایی که با الان من خیلی تفاوت دارد.
چند روز پیش "هاجر فرهادی" اینجا بود. کلی با هم یاد خاطرات قدیم کردیم. یاد انجمن ادبی باغبان، دفترچه ای که روزهای پنجشنبه دست به دست بین ما میگشت و احتمالاً خیلی از دوستان شاعر یادشان هست، گشتیم توی خیابانهای تهران و سرود ملی باغبان را زمزمه کردیم و این همه منجر شد به تکرار همان حسرت همیشگی و نوستالژی غم انگیزی که گویا هیچ وقت قصد ندارد بی خیال من بشود.....

برای محبوبه


محبوبه خوانساری دوست و هم دانشکده ای روزهای تلخ و شیرین دانشکده خبر و خبرنگار حوزه شهری را سالهاست که می شناسم.
از روزیکه خبر دستگیری اش را شنیدم تا همین الان مدام جلوی چشمم بود. هر لحظه مترصد خبری بودم که بفهمم حالش چطور است. دو شب پیش با استرس برگزاری جلسه ارتباط مستقیم با شهردار تهران خوابیدم و جالب بود که سراسر شب خواب می دیدم محبوبه آزاد شده جایی همدیگه رو ملاقات کردیم و او مثل همیشه با روحیه و پرانرژی حرف میزند. دیروز از اکثر خبرنگارهای حوزه شهری سراغش را گرفتم و با نامیدی بی انتها گفتم دیشب خواب دیدم محبوبه آزاد شده جالب بود که بچه ها هم با لبخند تلخی می گفتند خدا کنه خوابت تعبیر بشه. حالا فرشید اسحاقی نوید تعبیر خوابم را داد و الان همه ما خوشحالیم برای همکارمان.

 

ای نسل اسیر وطنم

تو می دانی که هرگز به خود نیندیشیده ام. تو می دانی و همه می دانند که من حیاتم، هوایم، همه خواستن هایم به  خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می دانی و همه می دانند که هرگز به خاطر سود خود گامی بر نداشته ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده ام. تو می دانی و همه می دانند که نه ترسویم نه سودجو! تو می دانی و همه می دانند که من سراپایم مملو از عشق به تو، آزادی تو و سلامت تو بوده است و هست و خواهد بود. تو می دانی و همه می دانند که من خود را فدای تو کرده ام و فدای تو می کنم که ایمانم توئی و عشقم توئی و امیدم توئی و معنی حیاتم توئی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد، طعمی ندارد. تو می دانی و همه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است. تو می دانی و همه می دانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندان کشیدن برای تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است که من در دل می خندم، از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم.

نمی توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب! دریاب! "

                                                                                          دکتر علی شریعتی

ادامه کشمکش دولت و شهرداری

بعد از جوسازی های اخیرعلیه شهرداری تهران ، دیشب محمود احمدی نژاد، در مصاحبه تلویزیونی اش تکلیف را یکسره کرد و تیر خلاص را به پروژه های شهرداری زد. با اینکه رئیس جمهور مدام تاکید میکرد برای تهران اهمیت ویژه ای قائل است اما بسیاری، خوب میدانند کشمکش دولت و شهرداری از کجا آب میخورد.شهردار سابق که از حمایت و همراهی چمران همواره ـ حتی در مصاحبه دیشب - برخوردار است، بدون آنکه نامی از قالیباف بیاورد، به خاطر احداث تونل توحید از دست اندرکاران تشکر کرد اما در عین حال سایر پروژه های شهرداری را زیر سوال برد و هشدار داد که مترو را از شهرداری خواهد گرفت.

علیرغم اینکه مدیران شهرداری به وجود اشکال در برخی فعالیتهای این مجموعه اقرار دارند، اما شهردار مشهدی تهران مصر است نهایت تلاش خود و مدیران خوش فکرش را برای انجام آنچه به مردم وعده داده به کار ببندد. امری که شاید این روزها بیش از هر زمان دیگری برای قالیباف و مجموعه اش مسلم شده، سوگيري کشمکش ها و اتفاقاتی است که تلاش میشود، نتیجه زحمات مدیران شهرداری را کمرنگ و وارونه جلوه دهد. شاید این قضاوت در مورد صحبت های دیشب احمدی نزاد کمی زود باشد اما میتوان حدس زد کلید انتخابات شورای شهر بعدی زده شده و تیم محمدباقر قالیباف روزهای سخت تری را پیش رو دارند.

8/8/88

چشمه های خروشان تو را می شناسند
موج های پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ های بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند
هم تو گل های این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان تو را می شناسند
از نشابور بر موجی از "لا" گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن تو را می شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان، تو را می شناسند
اینک ای خوب فصل غریبی سرآمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند
                           
(قیصر امین پور)

پی نوشت: دیروز هم تولد امام رضا بود  و هم سالگرد قیصر امین پور، این غزل، یکی از دوست داشتنی ترین و ماندگارترین شعرهای قیصر است برای امام رضا (ع) که اگر مشکلات تمتم نشدنی بلاگفا اجازه میداد، دیروز باید منتشر میشد.


خسته ام
چقدر خسته ام ..... این کابوس کی تموم میشه...؟؟؟

این روزها...


وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور.....

هیاهو برای ...؟؟


خب دیگر بازی تمام شد، حالا من و تو بهت زده ایم، از همه ی چیزهایی که می بینیم و می شنویم، از این همه اتفاقی که هجوم آورده و کابوس شده برای رویای سبزمان.... حالا من و تو باخته ایم... ما که ایستادیم دور میدان ولیعصر و تلاش کردیم عابران را متقاعد کنیم، ما که زیر آفتاب دستهامان را به هم گره زدیم و زنجیر شدیم، ما که شبها بیخوابی کشیدیم و رفتیم فریاد زدیم، من و تویی که فردا را آزاد و سبز میخواستیم.. حالا باخته ایم و داریم دوستانمان را میبینیم که معترضند و صدایشان به هیچ کجا غیر از سپر نیروهای ضد شورش خیابانها نمی رسد....
کاش میشد برای این همه بیهودگی کاری کرد....

تقدیر شهردار تهران از وبلاگ نویسان برتر





دیروز عصر بلاخره مراسم اختتامیه وبلاگ نویسان برتر شهرداری تهران برگزار شد و "بهانه ها" در گروه فرهنگی - ادبی سوم شد.
محمد هادی ایازی، مشاور عالی شهردار تهران که از بدو ورودش به شهرداری، همپای دکتر قالیباف برای تغییر رویکردها در بخش فرهنگ کمر همت بسته، دیروز با حضور در جمع کارمندان وبلاگ نویس شهرداری نشان داد، حرکتهای فرهنگی تا چه اندازه برای مجموعه مدیریت شهری با اهمیت است.
انتخاب "بهانه ها" توسط اساتید صاحب نامی چون دکتر شکرخواه، برای من مایه دلگرمی و مسرت است، همانطور که از ابتدای مسیر تک تک کامنتها و نوشته های دوستانم به  این وبلاگ ارزش و اعتبار بخشیده و اطمینان مرا بیشتر کرده است.
امیدوارم نه فقط در شهرداری تهران و در زمان مدیریت دکتر قالیباف که در همه سازمانهای تحت مدیریت دیگر مدیران، با ارزش نهادن به فعالیتهای اینچنینی، زمینه بروز خلاقیت و ایجاد انگیزه برای کارکنان فراهم شود.



یه پایان تلخ خیلی بهتر از یه تلخیه بی پایانه.....



"درباره الی" داستان غم انگیز آدمهاییه که خودشون رو برای قضاوت صاحب حق میدونن و عادلانه و منصفانه نگاه کردن به اطرافیان و اتفاقات رو فراموش میکنن.
"فرهادی" به تلخ ترین شیوه ی ممکن، تصمیم گرفتن و قضاوت به جای دیگری رو که از قضا خیلی هم معمول و رایجه، تقبیح میکنه.... چیزی که همه ی ما با اون درگیریم. همین!

و بلاخره...


آن مرد آمد
آن مرد در باران آمد....

مرخصی ساعتی !


چه خوب بود اگه این همه کار عقب مونده روی میزم تلنبار نشده بود، مرخصی می گرفتم می رفتم توی خیابون..... دلم برای قدم زدن زیر بارون حسابی تنگ شده .


هنوز،
سرت را
به حکومت ری می فروشند
آقا ! 


(هادی شعبان نژاد)



عشق شاید فقط همین باشد....


دست های تو دور و دورترند، دست های تو با که می گذرند؟
من به تو.... تو به من ..... نمی دانم، پشت این سایه ها که در گذرند
عشق شاید فقط همین بوده است، عشق شاید فقط همین باشد
که من عادت کنم به این کلمات، که من عادت کنم به می گذرند
من تنم را به بادها دادم، تو دلت را به آب ها زده ای
کوچه اما هنوز پابرجاست، چشم هایی هنوز منتظرند
روز آرام و رام می گذرد، لحظه ها لحظه های بی جانند
مردم از حال من چه می دانند، مردم از چشم هات بی خبرند....

(هاجر فرهادی)

بن بست


* از نه سال پیش که یک روز سرد پاییزی راهی خیابان بزرگمهر اصفهان شدم و با محبت بی دریغ مرحوم نصری، مدیر عامل وقت ایرنای اصفهان، وارد دنیای جذاب خبر شدم، تا الان که پشت این میز تکراری خسته کننده نشسته ام هیچ وقت تا این حد از کارم بیزار نبوده ام. البته الان هم بیشتر از اینکه کار دلزده ام کند، از این چارچوب های خسته کننده و روزمره و دیوانه کننده کلافه شده ام. روزهایی هست که ساعتها و ساعتها به بهتر شدن کار فکر میکنم و بی هیچ نتیجه ای مایوس می شوم. روزهایی هست که نتیجه ی فکر و مطالعه و بررسی هایم را می نویسم شاید بشود بهتر از قبل ادامه داد و چیزهایی را عوض کرد اما دریغ که هنوز خیلی جاها حوصله و انگیزه ی اندکی تغییر و تحرک نیست.
بی اغراق می شود گفت از همه ی آن چیزهایی که امیدوار بودم روزی نتیجه دهد ناامید شده ام و هم چنان در کمال پررویی به کارم ادامه میدهم در انتظار روزی بهتر.

* چند روز پیش با آقای همسر رفته بودیم روستایی در حوالی لنگرود، موقع برگشت، چند نفر از ماموران نیروی محترم انتظامی، به روال ده سال پیش شروع کردند به گشتن ماشین، جالب بود که من سر ذوق بودم و بعد از عمری برای ترشی انداختن، از بازار محلی خرید کرده بودم..... خب آقایون محترم به جای چیزهایی که دنبالش بودند گل کلم و ... پیدا کردند و جالبتر آنکه باز هم قانع نشدند و مدارک و شناسنامه خواستند .... نزدیک بود بعد از شش سال زندگی مشترک، برای اثبات زن و شوهر بودنمان، خانواده هایمان را بخواهند !!!!

* یک وقتهایی آنقدر همه چیز به بن بست می رسد که پیدا کردن راه تقریباً محال به نظر میرسد و چقدر خوب است وقتی میبینی هنوز راهی وجود دارد.

روزی برای من


چه حس خوبی است وقتی یک هفته دور باشی از عزیزت و او درست روز تولدت با یک دنیا آرامش و مهربانی از سفر برگردد تا یادت نرود خیلی وقتها، غافل میشدی و یادت میرفت که او هست. چه حس خوبی است وقتی روز تولدت، آنهایی که حتی فکر نمی کنی برایت هدیه می آورند و تو می مانی با یک دنیا شرمندگی از مهربانی شان، چه حس خوبی است وقتی تو درگیر کار میشوی کسی یادش مانده امروز را، چه حس خوبی است وقتی روز تولدت مهربان ترین روز دنیا باشد .....

 

او با ما نیست !!!


این روزها هر جا میروی و هر که را میبینی حرفی از اوباما هست.... بگذریم از اینکه خیلی از ما نه او را خوب می شناسیم و نه در مورد سیاستهایش اطلاع چندانی داریم.
شاید بشود تاثیرگذاری سیاستهای امریکا بر دنیا و پروسه ی طولانی انتخاب رئیس جمهورش را دلیل وجود حساسیت افکار عمومی در این مورد دانست، اما جای تعجب و شگفتی است، مردم کشوری که به مناسبتهای مختلف در راهپیمایی ها و بزرگداشت هایش شعار مرگ بر آمریکا سر میدهند، چطور تا این اندازه از انتخاب یکی از نامزدهای ریاست جمهوری استکبار جهانی که قرار نیست گلی به سرشان بزند ذوق زده میشوند ؟؟!! به راستی ما در مورد سیاستهای اوباما چه چیزی میدانیم که انتخاب او تا این حد باعث هیجانمان میشود ؟!
حقا که مدیران رسانه های امریکایی بهترین شیوه ثاتیرگذاری بر افکار عمومی را بکار گرفته اند، در اینسوی دنیا،  مردمی که ۳۰ سال تمام نفرت و انزجار خود را از سیاستهای امریکا فریاد کرده اند، در دور افتاده ترین نقاط هم حرف اوباما و پیروزی او نقل مجلسشان است.... دست مریزاد به رسانه های خودمان، دست مریزاد به ما که به این تاثیرگذاری دامن میزنیم. 
فکر میکنم نتیجه ی یک مطالعه در این مورد، بسیار خواندنی و جالب باشد.  

 

به دردهای روز مبادا !


غم نان و غم انسان دروغ است
شروع قصه و پایان دروغ است
نه قیصر جان ، نمی میری تو هرگز
سه شنبه، هشتم آبان دروغ است

(مرتضی حنیفی)

طبق معمول هر روز نشسته بودم پشت میزم و داشتم تند تند به سایت ها و خبرگزاریها سر میزدم که صفحه اول فارس میخکوبم کرد: قیصر امین پور درگذشت..... تکرار تصویر آخرین باری که دیده بودمش، با قطره های اشک و کلمه های سخت و ناباورانه ای که برای دوستانم فرستادم همراه شده بود، قیصر دریای مهربانی و بزرگواری بود..... و چه لطفی داشت به هر کس و هر چیز که می دید. روح آسمانی و بلندش شاد.

میلاد و حواشی اش !!!


عصر دیروز همراه یه جماعت خبرنگار و عکاس رفته بودم برای بازدید و مراسم افتتاح برج میلاد، تماشای شهر از اون ارتفاع و غروب قشنگ خورشید اونقدر جذاب و پرهیجان بود که بشه از کنار بعضی از بی نظمی ها گذشت.
از اول مراسم اونقدر به دوستان خبرنگار حسودی ام شد که کلی به خاطر رها کردن کار خبر خودم رو سرزنش کردم اما خب انگار قرار نبود خاطره ی قشنگ تماشای شهر برام تلخ بشه چون تا آخر مراسم اونقدر بچه های خبرنگار اذیت شدند که متقاعد شدم همین شغل فعلیم شغل خوبیه. به هر حال مراسم افتتاحیه هم با هر کم و کاستی که داشت برگزارشد، البته فکر میکنم وقتی پای ساخت چهارمین برج بلند دنیا اونم بوسیله جوونهایی که میانگین سنیشون ۳۱ سال بوده وسط میاد، میشه از اختلافات سیاسی و جناح بازیا گذشت و حداقل در رسانه ی ملی بهش بعد ملی داد، آخه مایه تاسفه که کلی خبرنگار و تصویربردار خارجی برای پوشش خبری مراسم اومده بودند ولی تلویزیون خودمون فقط به پخش چند دقیقه مراسم از شبکه تهران و شبکه خبر بسنده کرد، حضور بعضی از چهره ها از گرایشای سیاسی مختلف توی مراسم دیشب خیلی جالب بود، و یه نکته ی خیلی جالب دیگه اینکه، توی بولتنی که در اختیار حضار قرار گرفت، عکس شهردارهای قبلی تهران از کرباسچی تا قالیباف به همراه درصد پیشرفت فیزیکی برج و مدت زمان تصدی مسئولیتشون چاپ شده بود، و همه ی سخنرانها هم از همه ی مسئولینی که تو این مدت برای ساخت برج تلاش کرده بودند تقدیر کردند، کاری که رئیس جمهور عدالت ورز و عدالت گستر و محبوب، در جشن هسته ای ازش دریغ کرد و حاصل سالها تلاش دولت رفسنجانی و خاتمی رو به اسم دولت خودش تموم کرد. میگن تنها چیزی که غبار فراموشی نمی گیره تاریخه !!!!!

 اینم روایت های متفاوت رجا و ایسکا نیوز از مراسم افتتاحیه:
حاشیه های افتتاح یک برج
وقتی حاشیه های یک افتتاح جالب می شود

معنویات رنگ باخته !


گذشت زمان حال و هوای آدمها را بد جوری دستخوش تغییر می کند و تو بدون آنکه خودت خواسته باشی در جریان این تغییرات خیلی چیزها را از دست میدهی.  این روزها وقتی توی شهر راه میروم چیزهای عجیب و غریبی می بینم.... صبح زود که از شیب تند کوچه عبور می کنم، آقای همسایه طبق عادت هر روزه اش دارد چای می خورد و تند تند روزنامه اش را ورق میزند.... توی اداره، همکارهایی هستند که  به لطف این ماه، از سر و ته کارشان زده شده و خیلی معمولی وسط سالن می ایستند و لیوانشان را از آب سرد کن شیک پر می کنند؛ بی خیال روزه داری ... موقع برگشت هم تا دلت بخواهد آدم روی چمن های پارک شهر ولو شده اند و دارند ساندویچ خانگی شان را گاز میزنند یا قابلمه ی کوچک غذایشان را گذاشته اند روی چمن ها و با اشتهای تمام مشغول خوردن هستند و به روی مبارکشان هم نمی آورند که الان غالب عابرانی که از آنجا عبور می کنند روزه اند، تازه همه ی اینها به کنار، ساعت دو و نیم ظهر که سربالایی خیابان شیخ بهایی را بالا میروم خانم همسایه مثل همیشه کیسه ی خرید ژامبون و نوشابه اش را از ماشین بر داشته و با اوقات تلخی زنگ خانه را فشار میدهد، توی راه پله های خانه هم که بوی ناهار همسایه ها بی هیچ ابایی به همدیگر دهن کجی می کنند.  
حالا وقتی این همه حس و حال و اشتیاق مردم برای روزه گرفتن !!! رو مقایسه می کنم با چند سال پیش، با روزهایی که خیلی هم دور نیست، حس میکنم خودم هم خواسته یا ناخواسته با همین موج همراه شده ام، حالا دیگر مثل روزهای خوش بچگی نیست، روزهایی که پدرم یکی دو ساعتی زودتر از اذان صبح بیدار میشد، رادیوی کوچکش را روشن میکرد، و با همان حال خوشش، درخت های باغچه را آب میداد و ما همیشه با صدای مناجات رادیو بیدار میشدیم.... مثل روزهای نه چندان دوریکه برای افطاری های ساده کلی مهمان داشتیم و بعد از افطار هم با همان سن کم تفسیر المیزان می خواندیم ... حالا  به خاطر تنبلی و ترس از کسالت و چرت زدن توی اداره، روزه های من بی سحری شده و بعد از افطارها، تا نیمه های شب تماشای سریال های آبکی تلویزیون -حتی برای منی که غیر از ایام ماه رمضان به ندرت بیننده  سریال و برنامه های تلویزیون هستم- حالا قضاوت اینکه مقصر از دست رفتن حال و هواهای خوش و تطهیر کننده ماه رمضان های یک دهه گذشته کیست، خیلی سخت شده، گرچه اتفاقات خوب و دوست داشتنی مختص این ماه هنوز هم خیلی جاها نمود دارد و قابل انکار نیست اما فکر میکنم ما میراث داران خوبی برای حفظ و انتقال معنویات نبوده ایم، فقط کاش چیزی که از ماه رمضان برای نسل بعد از ما به یادگار می ماند تصویر خوشایند و شیرینی باشد .

مسافر


- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی .
- چقدر هم تنها !
- خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی ؟
- عاشق.
- وفکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.
- نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند.

                                                                                  (سهراب سپهری)
 

پیتزا با سوسک اضافه !!!


حدود یک ماه پیش با آقای همسر و خواهرای محترمش رفته بودیم برای خرید و خوردن شام، از اون جایی که بخت همیشه با ما یاره، یه سوسک افتاده بود درست وسط پیتزایی که ما سفارش داده بودیم، چشمتون روز بد نبینه از عمق فاجعه همین رو بگم که همگی تا چند روز لب به غذا نزدیم، باز جای شکرش باقیه که اون همه دوندگی برای شکایت یه دادسرا و اداره کل بهداشت جواب داد و پیتزا فروشی محترم که از قضا جزء رستورانهای زنجیراه ای معتبر شهر هم هست، پلمپ شد.
حالا بگذریم از پاسکاری کارمندای بهداشت برای ارجاع شکایت ما، بگذریم از اینکه معلوم نیست اگه اون سوسک محترم وسط غذای ما نبود، هزار جور آلودگی و میکروبی که توی اون رستوران لابلای غذا به خورد مردم بیچاره میرفت چطور قابل تشخیص بود، بگذریم از اینکه انگار بازرس محترم بهداشت نمی تونست منتظر شکایت نمونه و هر از گاهی سر زده برای سرکشی و بررسی وضعیت بهداشتی رستورانی که روزانه اون همه مشتری داره، مراجعه کنه، بگذریم از اینکه این پلمپ هم خیلی جدی نیست و بعد از یه جریمه نقدی، روز از نو و روزی از نو، جریمه ای که برای رستورانی مثل پدر خوب که هر شعبه اش روزانه حدود سه میلیون فروش داره، مبلغ چشمگیری نیست.  

پی نوشت:
* هیچ کدوم از ما توی این مدت بلاخره نفهیمدیم این چینی ها چطوری اون همه سوسک و حشره میخورن و هیچ اتفاقی هم براشون نمی افته !!!!
این هم خبر عصر ایران و تابناک از جریان پلمپ !!

آبنمای موزیکال با اعمال شاقه !!!


شهرداری تهران اخیراً در اقدامی در خور تحسین اقدام به راه اندازی آبنمای موزیکال پارک ملت کرده، اقدامی که با یک برنامه ریزی بسیار ساده می تواند مورد استفاده خانواده های زیادی قرار بگیرد. مهمترین موضوع استقبال باور نکردنی شهروندان تهرانی از این آبنماست که افزایش سانس اجرای برنامه از دو به سه سانس یا تعبیه فضای مناسب برای تماشای برنامه     می تواند مشکل ازدحام جمعیت را کاهش دهد. به نظرم این خیلی خوشایند نیست که از مردم انتظار داشته باشیم حدود یک ساعت روی پا بایستند، فشارهای ممتد جمعیت را تحمل کنند و استفاده ی لازم را هم ببرند. بگذریم از جمعیتی که حتی به باغچه ها و سکوهای اطراف آبنما هم رحم نمی کنند و  به خاطر تماشای چند دقیقه ای برنامه، حاضرند بارها و بارها از سکوهای یک متری بالا بروند و دیگران را هل بدهند !!!!!
یک موضوع دیگر که موجب تعجب خیلی از شهروندان شده، همزمانی اجرای برنامه ی شبهای تابستان با برنامه ی آبنمای موزیکال است که ترکیب غریبی را بوجود آورده، از یک طرف محوطه صدای فریاد و هیجان ممتد مسابقه ی ماست خوری و اجرای زنده ی موسیقی و .... و درست در ده متری آن، اجرای برنامه ی آبنما که عملاً هیچ یک از شهروندان حاضر، صدای موسیقی آبنما را که جزء لاینفک برنامه محسوب می شود را نمی شنوند.
انگار برنامه ریزان فراموش کرده اند، اگر موسیقی آبنما حذف شود، چیزی از برنامه باقی نمی ماند و عملاً آبنمای پارک ملت تفاوتی با آبنمای میادین شهر نخواهد داشت !!!!
تازه همه ی این چیزهایی که گفتم، منهای ساعتها تلاش برای پیدا کردن جای پارک و .... بود.

پی نوشت:
* توصیه می کنم آخر هفته برای دیدن آبنما به پارک ملت نروید، چون ساعتها دنبال جای پارک می گردید، کلی پیاده روی    می کنید تا به پارک و آبنما برسید، برای نیم سانتیمتر جا تلاش می کنید و عملاً چیزی از زیبایی و آرامش آبنما نصیبتان نمی شود.
شبهای وسط هفته، نه از مسابقه ی ماست خوری خبری هست و نه از شلوغی و ازدحام جمعیت، البته زمان اجرای برنامه تقریباً کمی کمتر می شود که خب کیفیت خوب، جبرانش می کند !!!

*** این مصاحبه  مهندس مختاری، رئیس سازمان پارکها و فضای سبز درباره تاثیر آبنمای موزیکال پارک ملت در برطرف کردن استرس هم جالب بود.

نگاهی نو به عشق !


 گروهی از متخصصین در یک تحقیق، سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند. پاسخهایی که بچه‌ها دادند عميق‌تر و متفکرنه‌تر از تصورات بود.
 سوال این بود : معنی عشق چیست؟

مارک - 6 ساله: وقتی کسی شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقیه می‌گه. وقتی اون شما رو صدا می‌کنه احساس می‌کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.
 بیلی - 4 ساله:مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی‌تونه خم بشه و ناخن‌هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می‌کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن، این عشقه.
زبکا - 8 ساله: عشق موقعی که دختره عطر می‌زنه و پسره هم ادکلون و دو تایی میرن بیرون تا همدیگر رو بو کنن.
کارل -5 ساله:عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می‌رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می‌دید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. 
 کریستی - 6 ساله: عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می‌کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می‌کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
دنی - 7 ساله: عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته‌ای به لبت میاره.
تری - 4 ساله: عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می‌بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می‌زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین.
امیلی - 8 ساله: عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.
بابی - 7 ساله:اگه می‌خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.
نیکا 7 - ساله: عشق اون موقعي که تو به پسره می‌گی که از تی شرتش خوشت اومده، بعد اون هر روز می‌پوشتش.
نوئل - 7 ساله:عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می‌مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می‌شناسن.
تامی - 6 ساله: موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می‌کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می‌خوره و لبخند می‌زد اون تنها کسی بود که این کار رو می‌کرد. من دیگه نترسیدم. 
 کیندی 8 - ساله: مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه‌ای دوست داره چون هیچ‌کس دیگه‌ای شبها منو نمی‌بوسه تا خوابم ببره.
کلر - 6 ساله: عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.
الین - 5 ساله: عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می‌بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.
کریس - 7 ساله: عشق وقتیه که سگت می‌پره بغلت و صورتت رو لیس می‌زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی.
 مری آن- 4 ساله: می‌دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباس‌های قدیمی خودشو می‌ده به من و خودش مجبور می‌شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره.
لورن - 4 ساله: وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه‌هاتون ستاره‌های کوچولویی خارج می‌شن.
کارل - 7 ساله: دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو می‌شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد.
و بالاخره آخریش : تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول‌ترین بچه بوده، پسر بچه 4 ساله‌ای برنده می‌شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن بود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می‌شه و می‌پره بغلش و همونجا می‌مونه، وقتی مادرش ازش می‌پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه. 
(روزگار ما)

پی نوشت:
۱. کارهام خیلی از خودم جلوترند و هر چی تلاش می کنم بهشون نمی رسم، شاید یکی از دلایل مهم به روز نکردن این وبلاگ، علیرغم حرفهای زیادی که دارم، همین شلوغیه .
۲. درگیر چند تا کار خوبم که یه کم از کسالت و روزمرگی نجاتم میده.
۳. توی این روزهای داغ، دوچرخه سواری اونم با لباس راحت و موهای باز خیلی می چسبه، بهشت بانوان بهترین توصیه برای تجربه ی آزادی و لذت بردن از وقتای بیکاریه، توصیه می کنم خانوما حتماً تجربه اش کنن.
۴. اینکه همیشه به یاد کسی باشی که دوستش داری، خیلی شیرین و لذتبخشه.....، حتی اگه اون به یاد تو نباشه.