بن بست
* از نه سال پیش که یک روز سرد پاییزی راهی خیابان بزرگمهر اصفهان شدم و با محبت بی دریغ مرحوم نصری، مدیر عامل وقت ایرنای اصفهان، وارد دنیای جذاب خبر شدم، تا الان که پشت این میز تکراری خسته کننده نشسته ام هیچ وقت تا این حد از کارم بیزار نبوده ام. البته الان هم بیشتر از اینکه کار دلزده ام کند، از این چارچوب های خسته کننده و روزمره و دیوانه کننده کلافه شده ام. روزهایی هست که ساعتها و ساعتها به بهتر شدن کار فکر میکنم و بی هیچ نتیجه ای مایوس می شوم. روزهایی هست که نتیجه ی فکر و مطالعه و بررسی هایم را می نویسم شاید بشود بهتر از قبل ادامه داد و چیزهایی را عوض کرد اما دریغ که هنوز خیلی جاها حوصله و انگیزه ی اندکی تغییر و تحرک نیست.
بی اغراق می شود گفت از همه ی آن چیزهایی که امیدوار بودم روزی نتیجه دهد ناامید شده ام و هم چنان در کمال پررویی به کارم ادامه میدهم در انتظار روزی بهتر.
* چند روز پیش با آقای همسر رفته بودیم روستایی در حوالی لنگرود، موقع برگشت، چند نفر از ماموران نیروی محترم انتظامی، به روال ده سال پیش شروع کردند به گشتن ماشین، جالب بود که من سر ذوق بودم و بعد از عمری برای ترشی انداختن، از بازار محلی خرید کرده بودم..... خب آقایون محترم به جای چیزهایی که دنبالش بودند گل کلم و ... پیدا کردند و جالبتر آنکه باز هم قانع نشدند و مدارک و شناسنامه خواستند .... نزدیک بود بعد از شش سال زندگی مشترک، برای اثبات زن و شوهر بودنمان، خانواده هایمان را بخواهند !!!!
* یک وقتهایی آنقدر همه چیز به بن بست می رسد که پیدا کردن راه تقریباً محال به نظر میرسد و چقدر خوب است وقتی میبینی هنوز راهی وجود دارد.