پشت میزم نشسته ام، تقریباً همه رفتن خونه. اداره ی ما چهارشنبه ها یک ساعت زودتر از روزهای معمول تعطیل میشه و این تقریباً یه فرصت خیلی خوبه واسه کسایی که فرداش شیفت کاری ندارن.
من بعد از مدتها موندم تا به کارای عقب افتاده ام سر و سامون بدم. یه لحظه یاد تقریباً ده سال پیش افتادم. روزایی که دغدغه های خیلی متفاوتی با امروز داشتم.
بوی پاییز میاد امسال تهران بر خلاف سالای گذشته از چند هفته پیش خنک شده من عاشق هوای پاییزم. تهران تو پاییز از هر فصل دیگه ای دوست داشتنی تر میشه. این یک ماه درگیر کارای جابجایی خونه بودم. تو همین حین یه چیزی رو فهمیدم و اونم اینکه من از هر زمان دیگه ای بیشتر این شهر رو دوست دارم با همه علاقه ای که به زادگاه خودم دارم و همه دلتنگی هام برای اصفهان و خانواده و دوستای اونجا.
دلم برای همه ی چیزای سالهای قبل تنگ شده. برای دلخوشی ها و بی خیالی های دوران مجردی. برای قدم زدنای بعد از ظهرای پاییز برای کلاس دف رفتنا و انجمن ادبی باغبان.
* این پست، تقدیم ارادت و احترام به همه ی دوستان خوب اصفهانی، انجمن ادبی باغبان خمینی شهر، سارا مختاری نازنین که سالهای خوبی در کنارش گذشت و هاجر فرهادی و ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 18:48 توسط هاجر