گروهی از متخصصین در یک تحقیق، سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند. پاسخهایی که بچه‌ها دادند عميق‌تر و متفکرنه‌تر از تصورات بود.
 سوال این بود : معنی عشق چیست؟

مارک - 6 ساله: وقتی کسی شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقیه می‌گه. وقتی اون شما رو صدا می‌کنه احساس می‌کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.
 بیلی - 4 ساله:مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی‌تونه خم بشه و ناخن‌هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می‌کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن، این عشقه.
زبکا - 8 ساله: عشق موقعی که دختره عطر می‌زنه و پسره هم ادکلون و دو تایی میرن بیرون تا همدیگر رو بو کنن.
کارل -5 ساله:عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می‌رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می‌دید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. 
 کریستی - 6 ساله: عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می‌کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می‌کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
دنی - 7 ساله: عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته‌ای به لبت میاره.
تری - 4 ساله: عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می‌بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می‌زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین.
امیلی - 8 ساله: عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.
بابی - 7 ساله:اگه می‌خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.
نیکا 7 - ساله: عشق اون موقعي که تو به پسره می‌گی که از تی شرتش خوشت اومده، بعد اون هر روز می‌پوشتش.
نوئل - 7 ساله:عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می‌مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می‌شناسن.
تامی - 6 ساله: موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می‌کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می‌خوره و لبخند می‌زد اون تنها کسی بود که این کار رو می‌کرد. من دیگه نترسیدم. 
 کیندی 8 - ساله: مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه‌ای دوست داره چون هیچ‌کس دیگه‌ای شبها منو نمی‌بوسه تا خوابم ببره.
کلر - 6 ساله: عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.
الین - 5 ساله: عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می‌بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.
کریس - 7 ساله: عشق وقتیه که سگت می‌پره بغلت و صورتت رو لیس می‌زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی.
 مری آن- 4 ساله: می‌دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباس‌های قدیمی خودشو می‌ده به من و خودش مجبور می‌شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره.
لورن - 4 ساله: وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه‌هاتون ستاره‌های کوچولویی خارج می‌شن.
کارل - 7 ساله: دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو می‌شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد.
و بالاخره آخریش : تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول‌ترین بچه بوده، پسر بچه 4 ساله‌ای برنده می‌شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن بود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می‌شه و می‌پره بغلش و همونجا می‌مونه، وقتی مادرش ازش می‌پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه. 
(روزگار ما)

پی نوشت:
۱. کارهام خیلی از خودم جلوترند و هر چی تلاش می کنم بهشون نمی رسم، شاید یکی از دلایل مهم به روز نکردن این وبلاگ، علیرغم حرفهای زیادی که دارم، همین شلوغیه .
۲. درگیر چند تا کار خوبم که یه کم از کسالت و روزمرگی نجاتم میده.
۳. توی این روزهای داغ، دوچرخه سواری اونم با لباس راحت و موهای باز خیلی می چسبه، بهشت بانوان بهترین توصیه برای تجربه ی آزادی و لذت بردن از وقتای بیکاریه، توصیه می کنم خانوما حتماً تجربه اش کنن.
۴. اینکه همیشه به یاد کسی باشی که دوستش داری، خیلی شیرین و لذتبخشه.....، حتی اگه اون به یاد تو نباشه.