از خیلی وقت پیش دارم به یک آرزو فکر میکنم! به یک چیزی که دوست دارم برآورده شود ... ولی هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد.
از خیلی وقت پیش دارم به این فکر می کنم که یک روز خوب یا یک خاطره خوب را برای خودم مرور کنم ولی باز هم چیزی یادم نمی آید.
از خیلی وقت پیش دارم فکر می کنم چه اتفاقی می تواند شادم کند و از این بیهودگی مزمن نجاتم بدهد ولی باز هم هیچ چیزی نیست.....
هیچ چیزی نیست به جز همین دلخوشی های روزمره و خاطره های معمولی و آرزوهایی که دیگر نیستند. من از خودم می ترسم از این آدم بی آرزوی بی خاطره می ترسم!

 * پی نوشت: دیروز سه تا اتفاق خوب افتاد برام. یکی اینکه بعد از مدتها محبوبه خوانساری رو دیدم و کلی یاد ایام قدیم کردیم. یکی اینکه یه دوست خیلی خوب از یه جای دور  بی خبر اومد محل کارم و تولدمو تبریک گفت و سوم اینکه خواهر آقای همسر در یک اقدام بی نظیر یا کم نظیر!!! به صورت داوطلبانه و مخفیانه برام تولد گرفته بود و آقای همسر با کلی حیله و ترفند منو برد خونشون ... کلی ذوق کردم مثل بچه های پنج ساله !خیلی خوش گذشت بهم !!!! اینم گفتم که متهم نشم به منفی نگری