توی قلبم هزار بیوه زنند
پرم از شیونی فروخورده
پرم از روزهای تلخی که
بودنم را به ماندگی برده
پرم از حسرتی که هر شب و روز
می تنم بر جهان غمگینم
توی این پیله مانده ام، حتی
خواب پرواز هم نمی بینم
گم شدم بین این همه بن بست
بین این روزهای تکراری
خسته از بغضهای بعد از تو
پرم از خنده های اجباری
چای و سیگار و شعر و دلتنگی
تو نباشی بهانه ی تلخی ست
در جهانی که چاردیواری ست
بودنت عاشقانه ی تلخی ست
هیچ کس جز خودم نمیفهمد
حسرتی را که در دلم دارم
بجز این زن کسی نمیداند
که چه اندازه دوستت دارم....
هاجر دشتبانی/ تیر 93
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 10:2 توسط هاجر
|