دست های تو دور و دورترند، دست های تو با که می گذرند؟
من به تو.... تو به من ..... نمی دانم، پشت این سایه ها که در گذرند
عشق شاید فقط همین بوده است، عشق شاید فقط همین باشد
که من عادت کنم به این کلمات، که من عادت کنم به می گذرند
من تنم را به بادها دادم، تو دلت را به آب ها زده ای
کوچه اما هنوز پابرجاست، چشم هایی هنوز منتظرند
روز آرام و رام می گذرد، لحظه ها لحظه های بی جانند
مردم از حال من چه می دانند، مردم از چشم هات بی خبرند....

(هاجر فرهادی)