پیچیده است هرم نفسهات در تنم
این زن که روبروت .... مگر می شود؟؟؟ منم ؟!
دارم به عشق کهنه ام اقرار می کنم
دارم از عمق خاطره ها حرف می زنم
دارم میان دست تو تسخیر می شوم
شاید شبیه یغض تو یک بار بشکنم
دارم مرور می کنم آن فصل تلخ را
فصل جدایی من و تو، فصل مردنم
پوسیده ام در این همه تکرار بعد تو
دارم به دور پیله ی خود تار می تنم
در حسرت کنار تو بودن بهار رفت
پژمرده شد بدون تو گلهای دامنم
****
تقدیر تلخم است که تکرار می شود :
" دل بسته ام به عشق تو و دم نمی زنم"
خو کرده ام به اینکه نباشی کنار من
از عادت همیشگی ام دل نمی کنم
فرصت گذشته است برای یکی شدن
این زن که گم شده است در این ماجرا، "منم" !
پ ن :
تشکر ویژه از هاجر فرهادی عزیز ، مهدی احمدی و دوستانی که قبل از درج این مطلب، در مورد شعر نظر دادند.
منتظر نقد و نظر سایر دوستانم هستم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ ساعت 6:42 توسط هاجر
|