داشت میرفت و مرا جا می گذاشت ....


غروب دوم خرداد ماه، ساحل زیبای متل قو.


* این روزا، نه شادم، نه غمگین، نه بی حوصله، نه با تو، نه با خودم، اصلاً مدتیه من دچار یه رخوت مسخره شدم، از اون حال و هواهایی که نه چیزی برات مهمه، نه از چیزی لذت می بری، نه دلت چیزی میخواد، یه کلام خر شدی رفته پی کارش ...!!!!
* از هیچ چیز به اندازه ی این بدم نمیاد که حس و حالم - که شاید خیلی از اطرافیان نه درکش کنن و نه براشون قابل هضم باشه- روی کارم تاثیر بذاره، برای همین امروز تصمیم گرفتم حسابی کار کنم.
* خودم هنوز نمی دونم چی میتونه منو از این حالت دربیاره، پیشنهاد خوب دارید کمک کنید لطفاً !!!!

پی نوشت:
* در جواب دوستی که گفته بود سواحل شمال فقط طلوع دارند باید بگم اتفاقاْ به نظر من سواحل شمال - حالا فرقی نمی کند کدام شهر - خیلی دلگیرند و تم غروبی که اکثر ما در ذهنمان داریم در شمال خیلی پررنگ است برعکس سواحل جنوبی که مثلاْ در ساحل مرجان جزیره ی کیش یا سواحل قشم یا شهرهای دیگرش ناخودآگاه دم غروب یک جور شادی دوست داشتنی بهت تحمیل می شود. آنهایی که رفته اند و دیده اند احتمالاْ تایید می کنند.
* در مورد این عکس  که خیلی ها کامنت خصوصی گذاشته اند که تزیینی است یا خیر هم باید بگویم این عکس با هر عیب و نقصی که دارد کار خودم است هم شاهد دارم و هم سند !!!!!! بعد از این همه فعالیت خبری خیلی زشت میدانم که کار یک نفر دیگر را به اسم خودم بگذارم توی وبلاگ !

مدیریت سلیقه ای!

 

بعد از هفت هشت سال کار خبری، حالا نوشتن یکی از کارهای سخت و غیر ممکن دنیاست، مخصوصاً اگر بخواهی از ناملایمات و نابسامانی هایی بنویسی که هم آزارت می دهد و هم آنقدر عجیب و باور نکردنی است که هر چقدر تلاش میکنی دلیل منطقی و واضحی برایش پیدا کنی باز هم موفق نمی شوی.
نمی دانم این آفت مدیریت غیر علمی و سلیقه ای کی می خواهد بی خیال گریبان ادارات و سازمانهای ما بشود، گویا خیلی از آقایان نمی خواهند بپذیرند دوره ی مدیریت دلبخواهی و لجوجانه گذشته و نسل پر انرژی و با انگیزه به هدایتگران متفکر، خلاق، با حوصله و باسواد نیاز دارد. حیف و صد حیف که خیل عظیم مدیران جوان و فهیم به هزار و یک دلیل آزار دهنده از فعالیت در سازمانهای بی در و پیکر این ممکلت خسته میشوند و راهی جز اشتغال در بخش خصوصی نمی یابند، مدیرانی که اگر ساختار پوسیده و نخ نمای سازمانها و آقایانی که مدیریت و ریاست را با ارث پدری اشتباه گرفته اند، اجازه بدهند، هر کدامشان برای زیر و رو کردن یک سازمان کافی هستند، مدیران جوان و خلاقی که محیط کار برایشان نه عرصه ی آزمون و خطاهای مکرر است و نه فرصتی برای رام کردن اندیشه های نو و ذهن های پرسشگر !!!!
آیا زمان آن نرسیده تا آقایان حق به جانبی که سالهاست گریبان مدیریت را گرفته اند و بی خیال ماجرا هم نیستند !!! جای خود را به نیروهای تازه نفس بدهند و این چرخه ی تکراری بیهوده، مسیر خود را تغییر دهد؟!

نقاب ها

 

مه در لندن بومی است
غربت در من !

چقدر این روزها خیابانها و آدمها و حتی پرنده های اینجا دهن کجی می کنند به من
خدا را شکر که تو هستی که اگر نبودی من حتی تحمل یک لحظه ی این جا را هم نداشتم.
دلم هوای شهر خودمان را کرده با آدمهای بی شیله پیله و دوست داشتنی اش گرچه حالا هر جای دنیا که بروی آدمها نقاب های قشنگی به صورت دارند که ذاتشان را قایم کرده دوستی می گفت اگر دعای سهراب مستجاب میشد و دانه های دل مردم پیدا میشد برای هیچ کداممان آبرویی نمی ماند !!!

خوشی های ساده !


شیرینی نفس کشیدن در حال و هوایی که همه چیزش تو را یاد زندگی می اندازد، لذت بردن از دیدن آدمهایی که چه بخواهی و چه نخواهی جزیی از هویت و وجود توأند، هیجان رفتن به جاهای ناشناخته، سبکی از انجام کارهایی که به هر دلیل به بعد موکول شده اند و آرامشی که بعد از چند روز مسافرت - حتی به بهترین جاهای دنیا - از در و دیوارهای خانه ی نقلی و ساده ات میگیری دلایل کمی نیست برای ابنکه مطمئن شوی دنیایت روی مدار خوشبختی می چرخد و میتوان برای درک این حس پیچیده منتظر چیزهای خیلی بزرگ نبود و به همین دلخوشی های کوچک قناعت کرد......

 

اشتراک عاشقانه !

 
مرا
با تور سفید عروسی
صید کردند
هی ماهی!
تو را چه ؟؟!
                                                                                               (میم. نون)

 پی نوشت:
۱. امروز زندگی مشترک ما وارد پنج سالگی شد.
۲. تصورات من قبل از ازدواج در مقایسه با بعد از آن من به سرنوشتی شبیه ۹۹ درصد از آدمها شباهت داشت.
۳. خیلی تلاش میکنم زندگی مشترک برایم نه فقط مقطعی از زندگی که فرصتی برای بهتر شدن باشد .

شرمنده ام برادر !



برادر جان سلام، شنیده ام حالت خیلی خوش نیست. خب منصف باش همه اش تقصیر خودت بود، آنقدر از خساست و ناخن خشکی اصفهانی ها گفتی که همشهری هایم برایت دست و دلبازی کردند. نمی دانم کجا ایستاده بودی و چه کار میکردی ؟! شاید داشتی بازی را نگاه میکردی و شریک هیجان دیگران بودی، اما نه، شما را برای نظم ورزشگاه برده بودند، تو باید مراقب می بودی که برای کسی اتفاقی نیفتد، ولی انگار هیچ کس حواسش به تو نبوده، نمی دانم اخبار را میشنوی یا نه ؟؟؟ سردار احمدی مقدم دیروز گفته همه ی نیروهای داخل ورزشگاه مجهز بوده اند، ولی توی تصویری که 20:30 پخش کرد اثری از تجهیزات نبود، خب شاید سردار هم مثل تو و مثل خیلی های دیگر نمی دانسته همشهری های من برای یک مراسم عروسی ساده، چارشنبه سوری راه می اندازند، شاید حتی ماموران گیت های بازرسی ورزشگاه هم نمی دانسته اند ممکن است تماشاچی ها نارنجک و ترقه همراهشان باشد. شاید هم چون این همه نارنجک و ترقه فقط توی دست یکی دو تا تماشاگر نمای بی انصاف بوده کسی متوجه نشده، خب حق بده برادر جان! تو هم باشی به بهترین تماشاگر های دنیا شک نمی کنی ؟؟!!امروز یکی از سایت های خبری نوشته بود تازه 22 روز بود میهمان شهر ما شده بودی که آن نارنجک لعنتی راهش را گم کرد و سر تو را نشانه گرفت، نمی دانم توی این مدت کوتاه فرصت کردی اصفهان را ببینی یا نه ؟ کاش این هفته سری به زاینده رود زده باشی، کاش زیبایی مسحور کننده ی چارباغ را دیده باشی، تا وقتی اسم اصفهان را می شنوی
به جای نفرت، یاد آنها بیفتی و شرمندگی ما کمتر شود. راستی اخوی، این روزها آنقدر حوادث جور وا جور اتفاق افتاده که کمتر کسی یاد چشمهای توست. خب گفتم که منصف باش، بین این همه اتفاق ریز و درشت، یک جفت چشم چه اهمیتی می تواند داشته باشد ؟؟؟!!!! برادر جان ! نکند غصه بخوری ها !!!! دنیا آنقدر ها هم که تو فکر می کنی چیزهای زیبا و
دیدنی ندارد. فقط بگو من چه کنم تا اینقدر شرمنده ی دنیای تاریکت نباشم.


روزی شبیه امروز ..... روزی شبیه فردا ....


بچه که بودم روز تولدم بهترین روز سال بود...... با اینکه نه از جشن تولدای آنچنانی خبری بود و نه از کادوهای رنگارنگ... اما اونقدر حس خوب و قشنگی داشتم که از یه هفته مونده به آخر آبان انرژی وصف ناپذیرم !! چند برابر میشد...اما از دیشب هر چی فکر می کنم می بینم هیچ دلیلی برای متمایز بودن امروز از روزای دیگه وجود نداره... به قول یه دوست روز تولد هر آدمی یه روزیه مثل همه ی روزای عادی دیگه ..... با این تفاوت که برگای شناسنامه ات میگن بزرگتر شدی و اگه توی این یه سال برای بهتر شدن تلاش نکرده باشی اونوقته که هم شرمنده ی خودت میشی و هم حس میکنی که همه چی بهت دهن کجی می کنه.....
راستش امسال روز تولدم یه تفاوت خیلی بزرگ با همه ی سالهای قبل داشت... اونم اینکه از چند روز مونده به آخر آبان توی تنهاییم حساب کردم ببینم با این فرصتی که داشتم چیکار کردم..... نتیجه اش خیلی تلخ بود.... یکی دو روز حسابی بهم ریختم.... فکر می کنم خیلی کارا بوده که می تونستم انجام بدم و یا کوتاهی کردم یا بی تفاوت از کنارشون رد شدم و خیلی کارا رو بهتر بود انجام نمیدادم .... اما بلاخره تصمیم گرفتم توی همین فرصت دوباره برای خودم برنامه های جدید تعریف کنم و اجازه ندم شرایط اطراف ناامیدم کنه......شاید آخر آبان سال دیگه روز تولدم متفاوت ترین روز سال باشه .

به دل دریایی قیصر امین پور :


این باد بیقراری
وقتی که می وزد
دلهای سر نهادهء ما
بوی بهانه های قدیمی
می گیرد
و زخمهای کهنه ی ما باز
در انتظار حادثه ای تازه
خمیازه می کشند

انگار
بوی رفتن
می آید.....



افسانه ی عشق !

 

تپه های شنی با وزش باد جابجا می شوند
اما
صحرا همیشه صحرا باقی می ماند....

این است: افسانه ی عشق !

 

                                                                                                  (پائولوکوئیلو)

روزی به نام خبرنگارها!


میخواستم چیزی برای روز خبرنگار بنویسم اما هر چه لابلای واژه ها گشتم کلمه ای نبود که بتوان با آن از حال و روز خبرنگارها گفت!
امروز به هر کدام از دوستان خبرنگار که تبریک میگفتم از تردیدش در مورد آینده میگفت و اینکه خدا میداند فردا و فرداها چه اوضاعی پیش می آید.
میخواستم چیزی برای روز خبرنگار بنویسم اما یاد خبرنگارهایی افتادم که نمیدانند این روزهای بلاتکلیف که پشت سر هم میروند و می آیند را چگونه باید سر کنند!
میخواستم چیزی برای روز خبرنگار بنویسم اما یاد ابراهیم بقایی افتادم که با هم آمار (۲) گرفته بودیم اما رفیق نیمه راه شد و با آن هواپیمای لعنتی پرید!
میخواستم چیزی برای روز خبرنگار بنویسم اما یاد در و دیوار سیاه پوش دانشکده افتادم بعد از سقوط آن هواپیمایی که حالا متهمان پرونده اش دیگر دغدغه ای ندارند!
میخواستم برای تبریک روز خبرنگار چیزی بنویسم اما یادم افتاد امروز روز شهادت "محمود صارمی" خبرنگار ایرناست و مگر کسی روز به این تلخی را جشن میگیرد و تبریک می گوید؟
میخواستم بنویسم اما یاد آنهایی افتادم که می گویند حالا توی یکی دو تا مطلب هوای کسی رو داشتن که به جایی برنمی خوره!
میخواستم چیزی بنویسم از قلم هایی که با عشق صاحبانشان روی کاغذ می لغزد اما نتوانستم چهره هایی را که فکر میکنند خبرنگاری یعنی یک ضبط و یک دوربین و یک قلم! از جلوی چشمم دور کنم.
کاش یادم میرفت خبرنگاری جزء سخت ترین شغل های دنیاست، کاش یادم میرفت خیلی جاها آنقدر برای خبرنگارها شان و منزلت قائلند که از گل نازکتر به آنها نمیگویند، کاش یادم میرفت خبرهایی که با هزار بدبختی تهیه میشوند اما بنا به مصلحت گوشه ای مسکوت می مانند، کاش یادم میرفت رنج دوستانی را که با سیلی صورت سرخ می کنند و عشق به کار تنها دلیل و توجیه ادامه ی فعالیت حرفه ایشان است، کاش یادم میرفت امروز را به نام خبرنگارها سند زده اند....!!!

مترسک!


از مصلحت اندیشی، از محافظه کاری، از رفتار برای جلب رضایت خلق خدا به جای خودش، از اینکه لبخند هایم را حتی از خودم  بدزدم، از اینکه مهربانی هایم را از همه دریغ کنم، از اینکه حواسم نیست، از اینکه باید از همه فرار کنم، از این همه نقاب و دورویی، از این همه آدم کوچولو ی مسخره، از این شهر غریبه ی لعنتی ، از این مترسک توی آینه که هر چه نگاهش می کنم هیچ شباهتی بین خودم و او نمی بینم.......بیزارم.
از این همه دروغ و تظاهر و نامهربانی بیزارم.


 

شانه ات کجاست ؟
بغض هایم
گره خورده اند...

 

 

به خاتون آب های جهان ؛

 

زهرا، همان غمی است که در سینه ی علی ست
پهلو شکسته ایست که آیینه ی علی ست

زهرا که دستهای به دستاس رفته اش
از جنس دستهای پر از پینه ی علی ست

زهرا، مگر علی است که آیینه ی خدست
زهرا، مگر خداست که آیینه ی علی ست

افلاک را بگو که نگردند خاک را
زهرا! بگو مزار تو در سینه ی علی ست

*

زهرا بیا ببوس گلوی حسین را
این ابتدای غربت دیرینه ی علی ست 

 

                                                                                                          

                                                                                                     (مهدی جهاندار)

 

 

 

عاشقانه ای در هزاره ی سوم !

 

دیدنش خالی از لطف نیست. فارغ از هیاهوی تبلیغاتی و هر چیز دیگر !

تصاویری تکان دهنده از شاید یک عشق واقعی ! 
(پناه فرهاد بهمن)

اسم عشق که می‌آید، همه مشرق زمین را نشانت می‌دهند و قصه عشق‌های افسانه‌ای...

اما دیدن این تصاویر از دختری که در ینگه دنیا و در چنین شرایطی نیز رابطه نامزدی‌اش را به رابطه زناشویی تبدیل می‌کند، جالب و باور نکردنی است...

این زوج را «اپرا» در شوی تلویزیونی معروف و جنجالی‌اش معرفی کرد.

این دختر که پیش از اعزام همسر فعلی‌اش که نیروی ارتش آمریکاست به عراق با او نامزد بوده است، پس از بازگشت او و با وجود اینکه او صورت خود را در اثر انفجار یک بمب در عراق کاملا از دست داده است، پیمان ازدواج می‌بندد.

این تصاویر به هیچ عنوان نادیده گرفتن جایگاه و فداکاری‌های همسران جانبازان جنگ خودمان نیست و صرفا به خاطر این جالب است که بدانیم این تصاویر در بلاد دیگر نیز دیدنی است...

 


دلتنگتم... !

 

خسته ام از این‌که خودم نیستم .
خسته ام از این که درگیر آدمهای کوچک و دنیای کوچکشان میشوم. 
دلم میخواد خودم باشم: سخت گیر، مغرور، شاعر، عاشق، بی خیال، مهربون، دیوونه، دیوونه، دیوونه !
                                                   

                                                        **********

یه چیزی تو دلم هست یه حرفایی دارم که هیچ گوشی برای شنیدنش نیست. هیچ دستی برای برداشتن بار سنگینی که روی شونه هام جا خوش کرده پیدا نمی کنم!
 

*****

بی تو
      دلم
         برای خودم تنگ میشود ....


 

به ناچاری....!

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود......

**********

گرچه حرف من فقط همین یک بیت بود اما به لطف خانم منصوری عزیز ادامه ی شعر رو هم توی پست میذارم تا حق مطلب کامل ادا بشه:

خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود
...و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من _دل مغرورم_ پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق _ماه بلند من_ وراي دست رسيدن بود

گل شكفته خداحافظ، اگرچه لحظه‌ي ديدارت
شروع وسوسه‌اي در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري موازيانِ به ناچاري
كه هر دو باورمان زآغاز به يكدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه‌اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود......

(حسین منزوی)


 

خیانت مدرن !

 

فهیمه خضر حیدری دوست و همکار خوبم در وبلاگش به مطلبی اشاره کرده که مدتهاست با آن کلنجار میروم،"خیانت" اینکه چرا خیانت می کنیم ؟ آيا اصلا خيانت وجود خارجي دارد يا قالب‌هاي اجتماعي و فرهنگي و اخلاقي از پيش تعريف شده آن را به ذهن انسان تحميل مي‌كند ؟‌
در فرهنگ لغت "خیانت" را انجام دادن عملی بر خلاف قول و قرار، تعهد، دوستی یا عشق و به زیان یا علیه طرف مقابل
، با سؤ استفاده از اعتماد موجود و به سود خود تعریف کرده اند.
در اینکه خیانت وجود خارجی دارد شکی نیست اما تعریف این خیانت از دیدگاه افراد متفاوت است.
گرچه برخی از مصداقهای خیانت مثل عدم پایبندی به مسائل اخلاقی و روابط جنسی، جای هیچ شکی در مفهوم آن باقی نمی گذارد اما در برخی موراد به دلیل اختلاف سلیقه و دیدگاههای مختلف نمی توان به مرز بندی دقیقی در مورد خیانت رسید.
اگر بهره بردن از اشتراک ذهنی با کسی غیر از شریک زندگی یا احساس تکامل از این رابطه را خیانت بدانیم پس تکلیف عدم پایبندی اخلاقی(جنسی) به شریک زندگی چیست؟
دوستی می گفت ارضای فکری هم در رابطه دو هم جنس مصداق پیدا می کند هم در رابطه دو غیر همجنس، پس اگر از اشتراک ذهنی با یک هم جنس لذت ببری خائنی؟
آیا نگاه جنسیتی به روابطمان با دیگران تنها عامل این اتهام نیست؟
چرا شیوه های رایج خیانت مردانه که اتفاقاً لباس قانونی به تن کرده را پذیرفته ایم اما در مورد ارتباطات زنان تا این حد حساسیت به خرج می دهیم؟
بسیاری از مردان متاهلی که داشتن روابط صمیمانه با دیگران را حق طبیعی خود می دانند معتقدند در صورتیکه همسرشان درگیر چنین روابطی شود در انتخاب خود تجدید نظر می کنند. آیا میتوان به صرف قبول یک تعهد، نقش دیگران در تکامل فکری و روحی یک فرد را نادیده گرفت؟
تعیین چارچوب و مرز برای روابط فکری آدم ها کار دشواری است و همین مساله تعیین مرز برای خیانت را دشوارتر میکند. من فکر می کنم حتی نقش انکار نشدنی همسر در پیشرفت و تعالی یک فرد، نمی تواند منکر تاثیر دیگران در این تعالی باشد. 
زنی که با وجود پایبندی اخلاقی و عاطفی به همسرش، از اشتراک ذهنی با دیگران بهره می برد را نمی توان خائن دانست اما اگر این اشتراک ذهنی به ارتباطی عاطفی یا وابستگی تبدیل شود چه؟ 
آیا قاعده ای برای تعیین مرز بین خیانت از نوع مرسوم و آنچه که خیانت مدرن می خوانیم وجود دارد؟؟!!
شاید چارچوب های ذهنی ما قادر به پذیرش برخی واقعیت های موجود نیست و لازم است ظرفیت خود را بالاتر ببریم؟!

روزای پر مشغله ای رو می گذرونم و حسابی درگیرم اما مهربونی و لطف آقای همسر عزیز باعث میشه با روحیه بهتری ادامه بدم. هنوز فکرم درگیره و این درگیری دست از سرم برنمیداره شایدم من دست از سر اون برنمیدارم.
تهران از دیشب بارونیه و من از صبح که اومدم بیرون دارم این شعر محمد علی بهمنی رو زمزمه میکنم:

این همه چتر
در یک باران
این همه تنهایی
در یک شهر !

حال من بی تو.....

 

من دچار شده بودم به چیزی که هم می دونستم چیه و هم نمی دونستم هم می شناختمش و هم باهاش غریبه بودم من دچار شده بودم درست مثل یه پرنده ی کوچولو که زیر بارون می مونه. من دچار شده بودم و هیج جایی رهام نمی کردم نه وقتی داشتم حرف می زدم نه وقتی داشتم راه می رفتم نه وقتی داشتم فکر می کردم. اون تو وجود من بود گاهی دلم می خواست ببینمش ولی هنوز اونقدر زلال نبودم که بتونم خودمو بی پرده ببینم. شاید یه جورایی با خودمم رودروایسی داشتم. گاهی حس میکردم خیلی از ظرف وجود من بیشتره و اونوقف بود که خودم تو خودم جا نمی شدم.
و من حالا تنهام و اونی که من دچارش بودم کجاست ؟ چی کار میکنه ؟ ....

- دچار یعنی ؟
- عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد... 

قفس....

 

پرنده فکر نمی کرد بی ثمر بشود
شبیه کاسه و بشقاب و میز و در بشود

که رفته رفته اسیر نشستگی باشد
دچار منطق پوچ قضا قدر بشود

پرنده می اندیشد که شب چه طولانی است
و او چه کار کند زودتر سحر بشود

و او چه کار کند این خطوط صاف و دقیق
به هم بریزد و دنیا وسیع تر بشود

نمی شود که قفس آرزو کند یک بار
پرنده باشد و با باد همسفر بشود

پرنده خنده ی تلخی به لب نشانده و گفت :
چه سود عمر کسی در قفس هدر بشود

پرندگی که نباشد چه فرق خواهد کرد
بهار سر برسد یا بهار سر بشود

پرنده می خواهد آرزو کند: ای کاش
فقط پرنده بماند، ولی اگر بشود

صدای همهمه ی خانه باز اجازه نداد
کسی از این همه اندوه باخبر بشود.....

 

( خدیجه رحیمی )

خواسته های یه دل بهونه گیر !

روزهای سختی رو می گذرونم با این حال، حس خوبی دارم و از همه چی راضی ام. یه جورایی ته دلم از همه چی مطمئنم، و این حالمو خوب می کنه. تا جایی که یادم می یاد از سختی استقبال می کردم و هیچ وقت آدم راحت طلبی نبودم، انگار سختی ها روحمو صیقل میده و برای همینه که شیرینی رنج های زندگیمو با هیچ چیزی عوض نمی کنم.

*****

این روزا تمرین می کنم تا یاد بگیرم قیمت خواسته هامو با دارایی هام محک بزنم و بعد به حرف دلم گوش بدم، شاید عجیب باشه ولی گاهی دلت می خواد چیزایی داشته باشی که خیلی خیلی گرونتر از وسع و داشته هاتند. چشم پوشی از بعضی چیزا خیلی سخته و البته داشتن بعضی چیزا که شاید خیلی هم متعارف و معقول نیست اونقدر جذابه که بی اختیار وسوسه می شی تجربه شون کنی. فقط کاش یادمون نره داشتن خیلی چیزا هر چند جذاب و دوست داشتنی، به قیمت گرونشون نمی ارزه!

*****

این  هم یه شعر قدیمی برای دوستانی که به نوشتن شعرای خودم تشویقم می کنند. 

در تردید نگاهت، آویزان بودم

پلک زدی

از چشمت

افتادم....

 

یه توضیح کوچولو.....

ناگهان

شيشه های خانه بی غبار شد

آسمان نفس کشيد

دشت بی قرار شد

بهار شد..

(سعید بیابانکی)

**

سلام، سال نو مبارک. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن و حساب کتاب کردن، تصمیم به تغییر مکان گرفتم. بعد از شش سال نوشتن حرفهام توی دفترهای صدبرگ، از امروز توی فضای مجازی می نویسم تا از نظرات دیگران هم بهره مند بشم.