داشت میرفت و مرا جا می گذاشت ....


* این روزا، نه شادم، نه غمگین، نه بی حوصله، نه با تو، نه با خودم، اصلاً مدتیه من دچار یه رخوت مسخره شدم، از اون حال و هواهایی که نه چیزی برات مهمه، نه از چیزی لذت می بری، نه دلت چیزی میخواد، یه کلام خر شدی رفته پی کارش ...!!!!
* از هیچ چیز به اندازه ی این بدم نمیاد که حس و حالم - که شاید خیلی از اطرافیان نه درکش کنن و نه براشون قابل هضم باشه- روی کارم تاثیر بذاره، برای همین امروز تصمیم گرفتم حسابی کار کنم.
* خودم هنوز نمی دونم چی میتونه منو از این حالت دربیاره، پیشنهاد خوب دارید کمک کنید لطفاً !!!!
پی نوشت:
* در جواب دوستی که گفته بود سواحل شمال فقط طلوع دارند باید بگم اتفاقاْ به نظر من سواحل شمال - حالا فرقی نمی کند کدام شهر - خیلی دلگیرند و تم غروبی که اکثر ما در ذهنمان داریم در شمال خیلی پررنگ است برعکس سواحل جنوبی که مثلاْ در ساحل مرجان جزیره ی کیش یا سواحل قشم یا شهرهای دیگرش ناخودآگاه دم غروب یک جور شادی دوست داشتنی بهت تحمیل می شود. آنهایی که رفته اند و دیده اند احتمالاْ تایید می کنند.
* در مورد این عکس که خیلی ها کامنت خصوصی گذاشته اند که تزیینی است یا خیر هم باید بگویم این عکس با هر عیب و نقصی که دارد کار خودم است هم شاهد دارم و هم سند !!!!!! بعد از این همه فعالیت خبری خیلی زشت میدانم که کار یک نفر دیگر را به اسم خودم بگذارم توی وبلاگ !






