مثل تردید بی سرانجامی که به جان من و تو افتاده
عشق یک اتفاق غمگین است که میان من و تو افتاده
رد شدیم از کنار یکدیگر، دستهامان به دیگری گره خورد
آه از این سایه های سنگین که بر جهان من و تو افتاده
دست و پا میزدی که برگردی، که به آغاز ماجرا برسی
غافل از اینکه از لب دیوار نردبان من و تو افتاده
سرنوشت من و تو هم این بود: تلخ مانند قهوه ی قجری
مثل تصویر مبهمی که ته استکان من و تو افتاده
بعد عشق من و تو دنیا باز بر مدار همیشه می چرخد
اتفاقی که غیر ممکن بود به گمان من و تو؛ افتاده .
عشق شاید فقط همین باشد:
روزهایی که بی تو خط خورد و
تلخی حسرتی که بر جان اصفهان من و تو افتاده
هاجر دشتبانی / خرداد 93 / تهران
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 15:27 توسط هاجر
|