مترسک!
از مصلحت اندیشی، از محافظه کاری، از رفتار برای جلب رضایت خلق خدا به جای خودش، از اینکه لبخند هایم را حتی از خودم بدزدم، از اینکه مهربانی هایم را از همه دریغ کنم، از اینکه حواسم نیست، از اینکه باید از همه فرار کنم، از این همه نقاب و دورویی، از این همه آدم کوچولو ی مسخره، از این شهر غریبه ی لعنتی ، از این مترسک توی آینه که هر چه نگاهش می کنم هیچ شباهتی بین خودم و او نمی بینم.......بیزارم.
از این همه دروغ و تظاهر و نامهربانی بیزارم.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 6:38 توسط هاجر
|