پرنده فکر نمی کرد بی ثمر بشود
شبیه کاسه و بشقاب و میز و در بشود

که رفته رفته اسیر نشستگی باشد
دچار منطق پوچ قضا قدر بشود

پرنده می اندیشد که شب چه طولانی است
و او چه کار کند زودتر سحر بشود

و او چه کار کند این خطوط صاف و دقیق
به هم بریزد و دنیا وسیع تر بشود

نمی شود که قفس آرزو کند یک بار
پرنده باشد و با باد همسفر بشود

پرنده خنده ی تلخی به لب نشانده و گفت :
چه سود عمر کسی در قفس هدر بشود

پرندگی که نباشد چه فرق خواهد کرد
بهار سر برسد یا بهار سر بشود

پرنده می خواهد آرزو کند: ای کاش
فقط پرنده بماند، ولی اگر بشود

صدای همهمه ی خانه باز اجازه نداد
کسی از این همه اندوه باخبر بشود.....

 

( خدیجه رحیمی )