قفس....
پرنده فکر نمی کرد بی ثمر بشود
شبیه کاسه و بشقاب و میز و در بشود
که رفته رفته اسیر نشستگی باشد
دچار منطق پوچ قضا قدر بشود
پرنده می اندیشد که شب چه طولانی است
و او چه کار کند زودتر سحر بشود
و او چه کار کند این خطوط صاف و دقیق
به هم بریزد و دنیا وسیع تر بشود
نمی شود که قفس آرزو کند یک بار
پرنده باشد و با باد همسفر بشود
پرنده خنده ی تلخی به لب نشانده و گفت :
چه سود عمر کسی در قفس هدر بشود
پرندگی که نباشد چه فرق خواهد کرد
بهار سر برسد یا بهار سر بشود
پرنده می خواهد آرزو کند: ای کاش
فقط پرنده بماند، ولی اگر بشود
صدای همهمه ی خانه باز اجازه نداد
کسی از این همه اندوه باخبر بشود.....
( خدیجه رحیمی )
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 12:15 توسط هاجر
|