به ناچاری....!
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود......
**********
گرچه حرف من فقط همین یک بیت بود اما به لطف خانم منصوری عزیز ادامه ی شعر رو هم توی پست میذارم تا حق مطلب کامل ادا بشه:
خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود
...و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود
پلنگ من _دل مغرورم_ پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق _ماه بلند من_ وراي دست رسيدن بود
گل شكفته خداحافظ، اگرچه لحظهي ديدارت
شروع وسوسهاي در من به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم آري موازيانِ به ناچاري
كه هر دو باورمان زآغاز به يكدگر نرسيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانهاش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود......
(حسین منزوی)